تبليغاتX
اسطوره|Ostoore اسطوره

همه بهانه به روز شدن دوباره اسطوره این است که بگوییم اسطوره دیگر به روز نمی شود.

البته قرار بر این نیست که برایت دلیل بیاوریم وخودمان را توجیه کنیم که چرا نمی نویسیم. اما همیشه نوشتن سخت است. سخت تر از خواندن. چون انگیزه می خواهد ،انرژی می طلبد وباید جسارت داشته باشی وتحمل .نمی گوییم با خداحافظی اینها را از دست داده ایم اماباورکن دیگر مثل شروع کار، دغدغه نوشتن نداریم و این پست هم فقط برای احترام به توی مخاطب است که شاید در این روزها به امید خواندن یک مطلب جدید به وبلاگ سر می زنی.

وبلاگ نویسی هم تجربه خوبی بود مثل بقیه تجربه های زندگی و باید تمام می شد مثل همه چیزهایی که محکوم به تمام شدن هستند.

پی نوشت1 :ازتمام کسانی که دراین مدت به اسطوره سرزده اند ونظراتشان دلگرمی خوبی برایمان بود،سپاسگزاریم.

پی نوشت2: سایت ادبی چندی از دوستان یزدی نیز مدتی است راه اندازی شده که می توانید اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 11:15  توسط انجمن اسطوره  | 

فعلا اسطوره تا يه مدتي به روز نمي شه تا ببينيم بعدا چي پيش مي ياد.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 20:7  توسط انجمن اسطوره  | 

1:

قراربود درمورد كتاب توقيف شده روسپيان سودا زده من اثرماركزبنويسم،ديدم زياد كار شده والبته نقد عطاالله مهاجرانی   مفصل تر وزيباتر از بقيه بود.

2:

اين چند روزه رمان (فريدون سه پسر داشت ) عباس معروفي را دوباره خواندم .كه البته جزو سانسوريهاي چندسال پيش است .فريدون اماني شخصيت اصلي داستان چهار پسر(مجيد،ايرج،سعيد،اسد)ويك دختر (انسي)دارد وحكايت اين رمان چون رمان سمفوني مردگان ،حكايت اختلاف پدرو پسرهاست.شخصيتها خوب جامي افتند و وجه سياسي داستان وآوردن اسامي چون ناطق نوري ،مهدوي ،لاجوردي،بني صدر و..مخاطب رابه فكر وا مي دارد.

جالب اينكه معروفي در ابتداي داستان ازواقعي بودن شخصيتهاي رمان مي گويد واينكه هرگونه شباهت با شخصيتهاي شناخته شده وحوادث،اصلا تصادفي نيست.

3:

مي گويند كتاب ماركز دراين ماهها، جزو پرفروش ترين كتابها بوده است وهم كتاب معروفي در آن سال ،خواننده زيادي داشته است و من فكرميكنم چقدر خوب مي شداگر تمام كتابهاتوقيف مي شدند چرا كه هم مخاطبش زياد مي شد و هم دانلود كتاب به راحتي دردسترس بود.

4:

آذرماه مصادف باسالروز تولد محمدجعفرپوينده مترجم يزدي است كه باترجمه كتابهايي چون پيردختر(بالزاك)،جامعه شناسي رمان (لوكاچ) ،سياست ملي كتاب و...حق بزرگي برگردن ادبيات داردكه متاسفانه برخي از كتابهايش قرار بود باكمك يك انتشارات به چاپ برسد ولي هنوز كاري صورت نگرفته است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 13:3  توسط مهتاب دره شیری  | 

هميشه يك عده در دنيا هستند كه به علت دانش بيشتر وبينش صحيح تر راهگشاي عده اي ديگر مي شوند وزمينه تحول وتغيير را به وجود مي آورند يا معرف سرزمينشان هستند كه به آنها مي گويند اسطوره .اسطوره ها در طول زمان ممكن است كمرنگ شوند اما آنها را نمي شود از بين برد. فكر مي كنم به همين علت است كه عادت بدي بين عده اي رايج شده و آن اين است كه بعد ازفوت عده اي از هنرمندان شناخته شده ، بعضي سعي مي كنند آثارآنها وحتي وجودشان را هم زير سوال ببرند .به عنوان مثال عده اي در حال بررسي آثار شكسپير هستند تا بفهمند كه خالق اين آثار خود اوست يا نه ؟!!و معتقدند كه آثار ويليام شكسپير متعلق به او نيست وتوسط زني خلق شده است كه به علت شرايط آن موقع  مجبور بوده  آنها را به اسم خودش ثبت نكند. يا بعضي ها وجود خورخه لوييس بورخس را انكار مي كنند و از نظرشان چهره شناخته شده ای به این نام، چیزی جز ابداع گروه كوچكی از نویسندگان و روشنفكران آرژانتینی كه آثار گروهی خود را زیر نقاب یك پرسوناژ خیالی منتشر می كردند نبوده است و فرد شناخته شده به عنوان بورخس یك بازیگر درجه سوم ایتالیایی است كه در ابتدا فقط به خاطر یك شوخی ساده استخدام شده و بعدها به ناچار پذیرفته كه واقعاً بورخس باشد!!!

كشور ما هم از اين قاعده مستثني نيست و گاهي اوقات ديده مي شود كه عده اي سعي مي كنند در مورد نويسندگانمان هم اين كار را بكنند. مثلا جمله معروف (در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را در انزوا می خورد ومی تراشد) ازبوف كور صادق هدايت كه همه ما بارها آن را شنيده ايم را يك سرقت ادبي از ويرجينيا وولف مي دانند وسوژه هاي داستانهاي اورا تكرار وتقليدي از ادگار آلن پو مي شمارند يا بعضي وقتها استعداد كساني چون عباس معروفي يا احمد محمود را زير سوال مي برند. با اينكه بااسطوره سازي موافق نيستم اما با اينكه چهره اي را فقط به اين دليل كه در زندگي شخصي اش كارهايي انجام داده كه به مذاق ما خوش نيامده، تحقير يا طرد كنيم وبه جاي نقد اثراز شخصيت نويسنده انتقاد كنيم، هم كاملا مخالفم.به نظرم بهتر است به خاطر استفاده از تفكراتشان در عرصه ادبيات حداقل به انكار آنها به عنوان يك سوژه داغ نگاه نكنيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 13:27  توسط مریم دره شیری  | 

سال 86 دهمین سال چاپ مجله ادبی هنری گلستانه است. هرچند گلستانه مجموعه ای صرفا ادبی نیست اما با یک نگاه کلی می توان فهمید فضای ادبی در آن بر دیگر فضاها می چربد و توجه عمیق گردآورندگان آن به نوع ادبی داستان نیز قابل تقدیر است. در صفحه فهرست این مجله سرفصل هایی چون پرونده ،موسیقی،شعر،هنرهای تجسمی،داستان،دریچه،سینما،اندیشه،گزارش ،ایرانی و معرفی کتاب به چشم می آید.

پس گلستانه می تواند یک منبع مطالعاتی مناسب برای داستان نویسان باشد.آشنایی با هنرهای مختلف ازجمله نقاشی، مجسمه سازی، موسیقی،و هنرمندان غیرداستانی برای یک داستان نویس يك امتیاز است و راه جدیدی را برای پردازنده داستان بازخواهد کرد. در هر شماره، گلستانه سعی دارد مخاطب خود را با پرونده ای تازه یک هنرمند جهانی آشنا کند(که اغلب پرونده ها برای داستان نویسان است. ) این پرونده گاهی با معرفی نویسنده آغاز می شود، زندگی و دیدگاه های وی در هر صفحه شفاف بیان می شود و گاهی با چاپ مصاحبه از او می توانی به طور مستقیم با افکار و دیدگاه او آشنا شوی و در گوشه ای دیگر مي تواني مصداق کلام نویسنده یعنی دست قلم های او را بخوانی، داستان ها و نوشته هایی که بهانه پرونده سازی برای او شده است.

اما شاید آن چیزی که کم تر در این مجموعه به آن پرداخته شده است ،توجه به داستان نویس ایرانی است. شاید به قولی داستان یک نوع ادبی عاریتی در ادبیات فارسی به شمار بیاید و متاسفانه ما با حرکت داستان نویسی جهان همخوانی نداشته باشیم یعنی نوع امروز داستانی ما همراه با نوع دیروز داستان غرب باشد ولی به هر حال توجه به داشته های ادبیمان نیز می تواند در پیشبرد ادبیات داستانی ایران تاثیر داشته باشد.بنابراین اگر مجله گلستانه پرونده هنرمندان ایرانی را پیش رویمان می گذاشت، دردریافت نویسندگان نوپا قابل لمس تر بود.

البته گلستانه در چاپ داستان هم نگاه نویی به مجموعه داستان های رسیده به دفتر خود دارد. در اغلب داستان های این مجموعه که در صفحات آخر چاپ می شود.نگاه نوگرای نویسنده آن، موجز بودن و قابل فهم بودن داستان لحاظ شده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:5  توسط عالیه سلطانی  | 

رابطه پيپ وكتري آب جوش

مريم محمد سليمي

نفس كشيدنش، غلت زدن و صداهايي كه از حنجره اش خارج مي شد، نشان مي داد كه خوابيده. خوب مي توانست خود را در حالت كسي كه خوابيده نگه دارد ولي من مي دانم بيدار بود .مرد هم بيدار بود .كوك ساعت را قبل از اين كه زنگ بزند قطع كرد .لباس پوشيد. آرام وسايلش را جمع كرد .يك ليوان آب نوشيد. نگاهي به زن كرد وبي سروصدا از خانه خارج شد.

صداي بسته شدن دركه آمد، زن بلند شد. پشت پنجره رفت .نسيم خنك صبح پرده تور را به صورتش مي زد. مرد از خيابان گذشت. زن به آشپزخانه رفت .كتري را روي گاز گذاشت وروشنش كرد. صورتش را شست و منتظر جوشيدن آب نشست .مرد پيپش را روي ميز آشپزخانه جا گذاشته بود.

_برمي گرده حتما برميگرده آه خدايا..

زن پشت پنجره رفت مرد با عجله از خيابان به طرف خانه مي آمد .زن ملافه ها را مچاله كرد ودراز كشيد.

در آرام باز شد .مرد دنبال پيپش مي گشت. در آشپزخانه پيدايش كرد. پيپ را از روي ميز برداشت.آب مي جوشيد .گاز را خاموش كرد و لبخند زد.

 

مفلس

ايمي بندر

ترجمه فرشيد عطايي

مرد زني را ملاقات كرد با چشماني چنان سياه كه اگر خوب از نزديك نگاه مي كردي، اگر زن اجازه  اين كار را مي داد –اگر عاشق اش بودي وآن قدر خوش شانس بودي كه با دقت آن راببيني، مي توانستي در يك شب تابستان اريون* را در نزديكي مردمك چشم سمت چپ اش ببيني، آن شكارچي بزرگ را .مراقب باش آن هفت نقطه براق پراكنده بر روي عنبيه چونان علائم آرزوي قلب يك ناظرند و زن هرگز مردي را كامل رها نكرد. در باقي عمرشان خاطرات زن از ذهن شان خواهد گذشت .به هنگام رانندگي در ترافيك، به هنگام سرخ شدن گوشت، به هنگام شستن دستهاي شن گرفته بچه هاي شان در پايان روز سرخ كننده در كنار ساحل .

به آسمان بنگر دريك شب تاريك تابستان ودر آن جا عظيم چشم زني است كه زماني دوستش مي داشتي به سان يك موشك. سعي كن كه اين راتاب آوري.

 

*شكارچي جواني (از اساطير يوناني)كه به دست دايانا كشته شد .

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:20  توسط انجمن اسطوره  | 

احمد دهقان به یزد آمد.در طول هفته گذشته شاید تنها خبری که برای انجمن اسطوره خوشحال کننده بود،آمدن نویسنده یزدی تبار و آشنای سالهای گذشته بود که به دعوت حوزه هنری در جمع داستان نویسان یزدی حضور پیدا کرد تا نقد هایی را درباره کتاب سفر به گرای 270 درجه بشنود .جلسه کوتاه ولی خوبی بود .اما برای ما دیدن دو ساعته او قانع کننده نبود برای همین او را برای شرکت در جمعمان دعوت کردیم و او خیلی صمیمی و زود دعوت ما را برای گفت و شنود پذیرفت .

وقتی دور تا دور صندلی های چوبی نشستیم ، او روبرویمان بود چشمانش از پشت همان عینکی که قاب صورتش را گرفته بود می خندید . وقتی صدای بلند خنده هایش در اتاق جلسه پیچید به ما فهماند که می توانیم دغدغه های کهنه داستانی چندین ساله مان را بگوییم.داستان نخواندیم اما به اندازه همه داستان هایی که نوشته بودیم،سوال داشتیم .از اوضاع داستان نویسی در یزد گفتیم ،درمورد ادبیات جنگ هم حرف زدیم .حامد رییس یزدی داستان نویس یزدی که هم به جمع ما پیوسته بود، بحث ادبیات جنگ را گرم تر از همه ادامه داد و دهقان هم نظریات خودش را گفت وخاطره ای ازیک قهرمان زن سالهای جنگ با نگاه نویسنده ای که واقعیت های آن سالها رادیده است ، تعریف کرد .

برای نوشتن نیز بومی نویسی را پیشنهاد داد که دنیای داستان نویسی امروز به آن روی آورده است و گفت تو داستانت را بنویس اگر خواننده آن باور کرد ،داستانت داستان است .بعد از آن از نقدکردن گفتیم و او از منتقدینی گفت که بدون اطلاعات داستان را نقد می کنند.

گفتنی ها را گفتیم و شنیدنی ها را شنیدیم تا بالاخره به آنجا رسید که گرمی جلسه باعث شد فراموش کنیم که قرار بود تنها یک ساعت دور هم باشیم و او یاد آوری کرد که باید برود ولی قول داد تا در سفرهای بعدی در جلسات ما حضور داشته باشد . حضوری امیدوار کننده برای ما داستان نویسان یزدی که کمتر مجالی برای اینگونه جلسات داریم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 15:43  توسط انجمن اسطوره  | 

چند وقت پيش در مجله اي خواندم يك نويسنده چهل ساله ايتاليايي رماني بانام (رفيق سفر) رابا استفاده از تلفن همراهش نوشت.او اين رمان علمي – تخيلي را در سيصدو هشتاد و چهار صفحه در فاصله رفت و برگشت ازمنزل خود به محل كارش به مدت هفده هفته نوشته است و اكنون اين رمان در ايتاليا ،اسپانيا و انگلستان با استقبال خوبي روبه رو شده است.

 

ركولس يلينك برنده جايزه نوبل 2004 كتاب جديد خود را از طريق اينترنت در اختيار عموم قرار دادو اعلام كرد كل كتاب جديد خود را به همه جهانيان به طور رايگان عرضه خواهد كرد.او اينترنت را بهترين وسيله ارتباط با جهانيان دانست وگفت:هركسي بخواهد، مي تواند كتابم را دانلود كند.

اسم كتاب آخر او(حسادت) است و دو فصل اول آن در حال حاضر در سايت شخصي اش موجود است.

 

پي نوشت1:عمرا كسي تو ايران بعد ازكار داستان بنويسه اونم روموبايلش.

پي نوشت 2: ما ايرانيها جايي كه بتونيم لم هم بديم داستان نمي خونيم چه برسه به اينكه بيايم پشت كامپيوتر بشينيم و داستان بخونيم.

پي نوشت 3:راستي ما چه استفاده اي از ابزارهاي مدرن براي گسترش ادبيات كرده ومي كنيم؟

پي نوشت 4: چون ميدونم زبان انگليسيتون خوب نيست به خاطر همين آدرس سايت روننوشتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 21:25  توسط مهتاب دره شیری  | 

روزی چند ساعت مطالعه می کنید؟شاید این سوال برای بیشتر مردم سوال آشنایی باشد . همان سوالی که هرچند سال یکبار برای به دست آوردن میانگین سطح مطالعه درکشور از مردم پرسیده می شود به امید اینکه حداقل یکی دو دقیقه به آمار سالهای پیش اضافه شود .در اینکه سطح مطالعه مردم ایران نسبت به کشورهای دیگر پایین تر است، جای هیچ بحثی نیست اما جالبتر آنکه بدانید آمار مطالعه در یزد همچنین درصدخرید کتاب خیلی کم است وهمین باعث شده تاکتابفروشی ها ی یزد برای آنکه ضرر نکنند بیایند طبق سلیقه مردم عمل کنند ونتیجه اش این است که جز چند کتابفروشی بقیه می شوند لوازم التحریری!!!وخیلی هم که زحمت بکشند کتابهای روانشناسی، طالع بینی و تعبیر خواب می آورند.بعدهم قراردادهابا مجلات ادبی قطع می شود و کتابخانه ها هم با هشت ماه تاخیر مجلات ادبی می آورند.یعنی به طور کلی ادبیات این وسط دارد شهید می شود.  .البته به خاطر روحیه قناعت مردم کویری ،چندی از ناشران فعال یزد هم ورشکست شدند.با اینکه تعداد مجوزهای انتشارات یزد تقریبا حدود 23 انتشارات است. اما تنها در این چندسال تعداد محدودی فعال بودند که همین ناشران هم در سال 86 فعالیت چندانی نداشته اند .

اگر سری به تازه های کتاب در کتابخانه امام علی بزنید وتازه های کتاب ناشرین یزدی را بخواهید اسامی کتابهایی را به شما می دهند که جدیدترینشان برای سال 85 است.حتی قانون انتشار 4 کتاب در سال هم نتوانسته است کمکی به این وضع کند. در صحبتی که با ناشران داشته ام هیچ کدام حاضر به چاپ کتابی نیستند مگر اینکه فروشش تضمینی باشد.

البته به غیر از انتشارات که زخم خورده این بازارند، این ماجرا به نویسندگان ومولفان یزدی هم ضربه زده است.ناشری که نتواند کتابش را بفروشد، درمقابل مولفی که درخواست چاپ کتاب دارد، هزینه بالایی را می خواهدو توزیع کتاب هم با خودش است واین بهانه خوبی برای ننوشتن است .بعضی مولفان کهنه کار هم سفارشی کار می کنند تا ضرر نکنند.

اما وضعیت در جاهای دیگر اینطور نیست .چند وقت پیش دو نشریه از کتابنامه انتشارات نویدشیراز به دستم رسید .در این نشریه هشت صفحه ای این انتشارات به معرفی آثار چاپ شده اش ونقد وبررسی کتابهای دیگر پرداخته بودو تازه های کتابش در سال 86 شانزده کتاب بود یعنی برابر با چهارسال کار یک ناشر یزدی آن هم وقتی طبق قانون عمل کند. با اینکه شیراز همسایه یزد است ولی این همه تفاوت از چیست را نمی دانم.اما یک چیز واضح است وآن اینکه توجیه خوبی نیست اگر بگوییم قیمت کتاب بالاست چون همان مقدار پول را روزانه خرج خرید لوازم غیر ضروری دیگر می کنیم .بالاغیرتا ایندفعه روحیه قناعت را کنار بگذارید تا انتشارات  ونویسندگان دریزد ریشه کن نشوند .

پی نوشت:امروز باخبر شدم قیصر امین پور شاعر خوب دوران کودکیم فوت کرده است. درگذشتش را به همه دوستدارانش تسلیت می گویم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 13:59  توسط مریم دره شیری  | 

پوشیده نماند که به عقیده مورخین مشرق در قدیم الایام قبل از ظهور دولت اسلام چهار طبقه در ایران سلطنت کردند ومعروف به سلاطین عجم بودند که عبارتند از پیشدادیان،کیانیان،اشکانیان وساسانیان بنابراین سلسله ساسانی طبقه آخرین از سلاطین عجم میباشد ، یزدجرد که از پادشاهان معروف ساسانی بوده که تا سن چهل سالگی اولادی نداشت که ولیعهد خود قرار دهد بسیار ملول ومحزون بود واز یک طرف پیری وجودش را احاطه کرده بود روزی دست مناجات به درگاه قاضی الحاجات بلند نمود وبا چشم گریان وجگر بریان سر به سوی آسمان برداشته عرض کرد : الهی ای خالق من به این ریش سفید ترحم فرما که دودمان ساسانیان منقرض نشود و.........

یک کتاب قطع کوچک 175 صفحه ای با برگه های کاهی وخط های ریز که با فونتی درشتر داستان شیرین هفت پیکر وبهرام گور روی آن دیده می شود.

بهرام پسر یزدجرد به دنیا می آید وپادشاه به یُمن آن حراج هفت ساله را بر تمام رعیت که در قلمرو پادشاه بودند بخشید وبعد امر کرد که هر آنچه منجم وستاره شناس بودند احضار کنند ومنجمان به حضور شاه عرض کردند اقبال شاهزاده بسیار بلند ومسعود است وبا عنایات الهی ،هفت اقلیم را به تصرف خود درآورد و......

اوایل کتاب،داستان ساده وخلاصه شده ای است که می کوشد خواننده را به بطن ماجرا بکشاند ومی نویسد بهرام در سیزده سالگی از تمام علوم بهره مند می شود به خصوص علم تیراندازی وچون بهرام به شکار گور بسیار میل داشت ملقب به بهرام گور شد .القصه بهرام روزها را بشکار رفته وشبها بعیش وعشرت مشغول بود.

اصل ماجرا از آنجا شروع می شود که بهرام در یمن در قصر خورنق به سیاحت می پردازد تا اینکه به باغی می رسد که درش را محکم بسته اند وکلیدش را فقط  به بهرام می سپارند ،بهرام در اتاق را باز می کند ولی یک مرتبه خود را عقب می کشد ،هفت تخت مرصع را می بیند که هفت دختر زیبای بیمثل ومانند بالای آن نشسته اند بهرام چون نظرش بر جمال دختران می افتد فریفته جمال آنها شد وپاهایش از قوت افتاد.

اولین نکته قابل توجه درکتاب هفت پیکر وبهرام گور این است که مخاطب احساس می کند با افسانه هایی روبروست که تا به حال در هیچ کتابی با آنها روبرو نیست ولی نکته دیگر که افسانه و واقعیت را از هم جدا کرده توجه به علم ودانش وزیبایی است،زیبایی زنانی که در تصمیم گیری مردان،پادشاهان وشاهزادگان تاثیر بسزایی دارد،زنانی که نه شاهزاده گانند ،نه ملکه ونه بانو بلکه بیشتر کنیزانی زیبا رویند که در دربار دارای قرب ومنزلتند .در طول داستان ما خیلی کم یا بهتر است بگوییم هیچ وقت با یک فرد معمولی سر وکار نداریم وقصه هایی است که از زبان هفت زن......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 12:52  توسط سمانه ملازینلی  |